عکس لخت رومینا گشتاسبى سى و دو ساله که هشت سال قبل با بورسیه دانشگاه وارد اسپانیا شد در شماره گذشته مجله اینترویو بر روى جلد چاپ شد. رومینا هدف از این کار انقلابى را آشنا نمودن مردم اسپانیا با فرهنگ ایرانیها خواند!!!به گفته او اسپانیایى ها ما ایرانیها را به عنوان یه مشت تاجر فرش و خاویار میشناسند که گویا این قضیه رومینا جون را خیلى آزار مى داد!
کمی صبر کنید تا ویدئو کامل لود شود و یک بوسه ی زیبا را ببینید
هادی
حرف اول
يک شب دلي به مسلخ خونم کشيد و رفت
ديوانه اي به دام جنونم کشيد و رفت
پس کوچه هاي قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشيد و رفت
هادی
گفت وگو با بهرام بيضايي؛ خودمان با خودمان نقشه مي کشيم
بهرام بيضايي گريست. براي بي گناهي افرا و براي بي پناهي برادر کوچکش که در انتظار پسرعموي خيالي خود بود؛ براي نويسنده يي که شيفته شخصيتي شد که خود خلق کرده بود، براي آن شاخه گلي که افرا در راه بازگشت از حبس از دست دختربچه يي گرفت و شايد براي رسوايي همه کساني که افراي بي گناه را هو کردند. و شايد براي آنچه ما نمي دانيم و براي ديگراني که نمي شناسيم. اما همه اينها گمانه زني هاي ماست که چند سال پيش شاهد روخواني بيضايي از اين نمايشنامه در خانه هنرمندان بوديم. و آن لحظه غريب که بغض کرد و خواندنش قطع شد. او دو نمايشنامه همراه داشت، گفت که يکي بلند و ديگري کوتاه است؛ حالا کدام را بخوانم؟ خواندن نمايشنامه بلند درخواست حضار بود؛ پس «افرا يا روز مي گذرد» خوانده شد. او پس از اين نمايشنامه هاي ديگري هم نوشت و «مجلس شبيه در ذکر مصائب....» را به صحنه برد اما همه کساني که آن نمايشنامه را خوانده بودند و آن روز در خانه هنرمندان حضور داشتند در انتظار اجراي اين اثر بودند تا امروز که در تالار وحدت بدون يک جاي خالي اجرا مي شود. تالاري که شکل و شمايل آن با تاثيري که بر شيوه اجرايي نمايشنامه دارد، شايد چندان انتظار مخاطباني را که آن روز نمايشنامه را با صداي بيضايي در خانه هنرمندان شنيدند، برآورده نکند. و شايد هم تصوير روشن تري از اين نمايشنامه که به لحاظ ساختار نظيري در ادبيات نمايشي ايران معاصر ايران ندارد، ترسيم کند. آنچه در حکم اشاره خوانديد بحث محوري اين گفت وگو است با گريز و اشاراتي کوتاه به حواشي.