|
|
|
|
|
تو پنجره های اتاق رو به دیواری باز می شوند دیواری که به آسمانی می رسد و آسمانی که می رود تا به کهکشانی می رسد و کهکشانی که در امتدادش به خدایی می رسد خدایی که هرگز به من نخواهد رسید خدایی که رنجم می دهد تا دوستش بدارم اما من این هدیت را در نمی یابم به فهم کوتاه خویش اما من با فهم کودکانه ی خویش می بینم که می خشکم و می پوسم و می روم تا فرسودگی بی آنکه حتی شبی با اشتیاق رسیدن به رویاهایم بخوابم اما من باز هم از در تورا می خواهم
سیده مهسا هاشمس |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط پریا
|
|
||
|
|
|
|
|
تمام شخصیت های این داستان تخیلی هستند و تمام شباهت ها تصادفی است و به تخیلات شما بر می گردد من گفته بودم قبلاً هم گفته بودم ولی بازم کسی قبول نکرده بود اصلا قرار نبود که اینطوری بشه قرار نبود که من اینجا به دنیا بیام تا اونجایی که منو تو جریان گذاشته بودن قرار بود اولین نوه ی پسری یه خان بشم که بچگیم تو خوردنیها و پوشدنیهای گرون بگذره حرفم هم از همون بچگی برو داشته باشه (هر چی باشه نوه ی خان بودم)همه رو بزنم و مثل سگ از بابام بترسم...بابام منو دعوا کنه و هر از گاهی هم مادرم با جیغ و گریه منو از زیر دست و پاش بکشه بیرون. درس رو خداییش گذاشته بودن به عهده ی خودم ولی گفته بودن که به هر حال عاقبتی نداره چون آخرش بعد از دیپلم ول می کنی. جوون که شدم یکه بزن محل شم فقط پیراهن چهارخونه بپوشم همه عاشق من بشن و من عاشق دوتا دختر که یکیشون پر از ناز و ادا باشه و یکی هم محل سگم هم نزاره آخرشم برا جفتشونم گریه کنم و به هیچ کدوم نرسم ...با یه دختر 8 سال کوچیکتر از خودم ازدواج کنم و مثل بابام که هر روز تو کوچه داد و بیداد می کنه زنمو بزنم هر از گاهی هم دختر کوچیک همسایمون رو که از بچگیش میشناسمش ببینم لبخند بزنم و بپرسم چطوری شیطون اونم لبخند شیطنت امیزی بزنه و با لحن خاصش بگه خوبم و در بره دیگه تا آخرشم قرار نبود بیشتر از این رابطه یا دیداری بین ما باشه فقط هر از گاهی ببینم که باباش ماشین رو روشن می کنه اونم بدوبدو در رو میبنده و سوار ماشین میشه که باباهه دخترشو بزاره دانشگاه و من حسرتش رو بخورم که دنیا چقدر به کامشه همین دیگه هیچی... قرار نبود وقتی چشمو باز می کنم که توی یه بیمارستان توی رشتم و بچه ی دوم واخر یه خانواده ی 4 نفرم...اصلا قرار نبود من تو الیگودرز و خرم اباد بزرگ شم یه خورده مغرور باشم و خیلی زودرنج تا یکی بگه پغ یه گوشه تا صبح گریه کنم...قرار نبود با خانوادم بیام هشتپر زندگی کنم و شاعر و نویسنده ی الکی بشم قرار نبود حساس شم و همه اعصابمو خرد کنن منم مال همه رو کنکور که بدم خراب کنم و بازم تو همین خراب شده بمونم و همه برن نمی دونم چطور بشه که یکی بیاد بگه عاشقتم و وقتی من عاشق شم بزاره بره و من شروع کنم به هذیان نویسی و افسرده بشم و همش غمگین باشم بعدشم صدای داد و بیداد پسر بزرگ همسایه رو که زنشو میزنه بشنوم که هر از گاهی منو میبینه و سلام می کنه و دوتا شیطون میزاره وسط حرفاش و می خنده منم برا اینکه در برم لبخند بزنم و بگم خوبم و مثل قرقی دررم. بعد دوباره با یکی آشنا شم که خودم خواسته بودم و همش تو شک دوست داشتن یا نداشتن از طرف اون باشم و باز خزعبل بخونم و بنویسم ...تا بلاخره یادم بیوفته قرار بوده چی بشه و به من چی گفته بودن و حالا چی شده و چه جوری سرم رو کلاه گذاشتن ..منم می خواستم یه ادم بیفکر و تنبل باشم توی این مملکت پسر بودن موفقیت بزرگی محسوب میشه چه برسه نوه ی پسری خان بودن! حالا کجا اشتباه شده و یا کلک زدن و ما دوتارو عوض کردن نمی دونم منم رفتم گفتم آقای فلانی یا در واقع خانم فلانی حالا هر چی بوده گذشته 20 سال از من 30 سال از تو اونجام سر من کلاه رفته در واقع من بازنده ام ..ایراد نداره بیا برو سر زندگی خودت منم برم سر زندگی خودم...خندید بعد که اصرار کردم و زدم شیشه ماشینشو در واقع ماشینمو شکستم اون بیشرف هم رفت گذاشت کف دست بابای من درواقع بابای خودش اونم پدر منو دراورد...منم که دیدم اینجوریه بعد از یه مدت تصمیم گرفتم خودکشی کنم آخه این جرمه؟ این همه ادم خودکشی می کنن حالا گیرم که موفق نشن اونارو میگیرن میندازن زندان یا تیمارستان؟ بعد گفتم خوب من اگه این جسمو بکشم که بازم به نفع اونه چون اونو کشتم اون از این زندگی نکبت خلاص شده منم تصمیم گرفتم جسم اصلیمو بکشم اینجوری شد که خودمو یعنی نوه ی اول خان رو کشتم حالا هی من می گم هی شما قبول نمی کنید که من خودکشی کردم باور کنید سر من کلاه رفته اخه می گم که قرار نبود اینجوری بشه |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط پریا
|
|
||
|
|
|
|
|
تمام شخصیت های این داستان تخیلی هستند و تمام شباهت ها تصادفی است و به تخیلات شما بر می گردد
من گفته بودم قبلاً هم گفته بودم ولی بازم کسی قبول نکرده بود اصلا قرار نبود که اینطوری بشه قرار نبود که من اینجا به دنیا بیام تا اونجایی که منو تو جریان گذاشته بودن قرار بود اولین نوه ی پسری یه خان بشم که بچگیم تو خوردنیها و پوشدنیهای گرون بگذره حرفم هم از همون بچگی برو داشته باشه (هر چی باشه نوه ی خان بودم)همه رو بزنم و مثل سگ از بابام بترسم...بابام منو دعوا کنه و هر از گاهی هم مادرم با جیغ و گریه منو از زیر دست و پاش بکشه بیرون. درس رو خداییش گذاشته بودن به عهده ی خودم ولی گفته بودن که به هر حال عاقبتی نداره چون آخرش بعد از دیپلم ول می کنی. جوون که شدم یکه بزن محل شم فقط پیراهن چهارخونه بپوشم همه عاشق من بشن و من عاشق دوتا دختر که یکیشون پر از ناز و ادا باشه و یکی هم محل سگم هم نزاره آخرشم برا جفتشونم گریه کنم و به هیچ کدوم نرسم ...با یه دختر 8 سال کوچیکتر از خودم ازدواج کنم و مثل بابام که هر روز تو کوچه داد و بیداد می کنه زنمو بزنم هر از گاهی هم دختر کوچیک همسایمون رو که از بچگیش میشناسمش ببینم لبخند بزنم و بپرسم چطوری شیطون اونم لبخند شیطنت امیزی بزنه و با لحن خاصش بگه خوبم و در بره دیگه تا آخرشم قرار نبود بیشتر از این رابطه یا دیداری بین ما باشه فقط هر از گاهی ببینم که باباش ماشین رو روشن می کنه اونم بدوبدو در رو میبنده و سوار ماشین میشه که باباهه دخترشو بزاره دانشگاه و من حسرتش رو بخورم که دنیا چقدر به کامشه همین دیگه هیچی... قرار نبود وقتی چشمو باز می کنم که توی یه بیمارستان توی رشتم و بچه ی دوم واخر یه خانواده ی 4 نفرم...اصلا قرار نبود من تو الیگودرز و خرم اباد بزرگ شم یه خورده مغرور باشم و خیلی زودرنج تا یکی بگه پغ یه گوشه تا صبح گریه کنم...قرار نبود با خانوادم بیام هشتپر زندگی کنم و شاعر و نویسنده ی الکی بشم قرار نبود حساس شم و همه اعصابمو خرد کنن منم مال همه رو کنکور که بدم خراب کنم و بازم تو همین خراب شده بمونم و همه برن نمی دونم چطور بشه که یکی بیاد بگه عاشقتم و وقتی من عاشق شم بزاره بره و من شروع کنم به هذیان نویسی و افسرده بشم و همش غمگین باشم بعدشم صدای داد و بیداد پسر بزرگ همسایه رو که زنشو میزنه بشنوم که هر از گاهی منو میبینه و سلام می کنه و دوتا شیطون میزاره وسط حرفاش و می خنده منم برا اینکه در برم لبخند بزنم و بگم خوبم و مثل قرقی دررم. بعد دوباره با یکی آشنا شم که خودم خواسته بودم و همش تو شک دوست داشتن یا نداشتن از طرف اون باشم و باز خزعبل بخونم و بنویسم ...تا بلاخره یادم بیوفته قرار بوده چی بشه و به من چی گفته بودن و حالا چی شده و چه جوری سرم رو کلاه گذاشتن ..منم می خواستم یه ادم بیفکر و تنبل باشم توی این مملکت پسر بودن موفقیت بزرگی محسوب میشه چه برسه نوه ی پسری خان بودن! حالا کجا اشتباه شده و یا کلک زدن و ما دوتارو عوض کردن نمی دونم منم رفتم گفتم آقای فلانی یا در واقع خانم فلانی حالا هر چی بوده گذشته 20 سال از من 30 سال از تو اونجام سر من کلاه رفته در واقع من بازنده ام ..ایراد نداره بیا برو سر زندگی خودت منم برم سر زندگی خودم...خندید بعد که اصرار کردم و زدم شیشه ماشینشو در واقع ماشینمو شکستم اون بیشرف هم رفت گذاشت کف دست بابای من درواقع بابای خودش اونم پدر منو دراورد...منم که دیدم اینجوریه بعد از یه مدت تصمیم گرفتم خودکشی کنم آخه این جرمه؟ این همه ادم خودکشی می کنن حالا گیرم که موفق نشن اونارو میگیرن میندازن زندان یا تیمارستان؟ بعد گفتم خوب من اگه این جسمو بکشم که بازم به نفع اونه چون اونو کشتم اون از این زندگی نکبت خلاص شده منم تصمیم گرفتم جسم اصلیمو بکشم اینجوری شد که خودمو یعنی نوه ی اول خان رو کشتم حالا هی من می گم هی شما قبول نمی کنید که من خودکشی کردم باور کنید سر من کلاه رفته اخه می گم که قرار نبود اینجوری بشه |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط پریا
|
|
||
|
|
|
|
|
تردید
همه – مجبورا تو یه اتاق کوچیک- دور هم نشسته بودیم.حرف حمید منو نابود کرده بود انگار دچار شوک شده بودم با اینکه مدتی بود ازت دور بودم و بی خبر ولی مثل دوتا چشمام یا نه مثل اعتقاداتی که به خاطرش به اینجا رسیده بودم بهت اعتماد داشتم . به حمید نگاه کردم که سبیل هایش انگار از سیگار زرد شده بود شایدم به خاطر شکنجه ها اینجوری زود شکسته شد...من اینقدر شکسته نشدم چون تو همیشه سر موقع کنارم بودی...یه چیزی خورد به شونم برگشتم حمید بود. چشمامو بستم از صدای نفسش فهمیدم ناراحته گفت: شاید اشتباه می کنم باید فکر کنماینقدر ناراحت نباش من فقط دو شب باهاش بودم...این حرف رو زد که که بفهمم از عنوان کردن این موضوع پشیمونه ولی من عصبانی تر شدم برنگشتم. چند لحظه بعد شاید فقط برای اینکه سکوت رو شکسته باشه با خنده گفت حالا شاید دو شب عاشقانه و طولانی... یاد تو افتادم یاد اینکه وقتی چیز خاصی می خواستی می رفتی توی نقش یکی از داستانهای مورد علاقه ات- که من همه را به خاطرت خوانده بودم- و من گاهی لویی شانزدهم بودم و گاهی ناپلئون ...چه فرقی می کند که کدام بودم وقتی معشوقم تو بودی. گفتم : خانم اجازه می دهید شما را ببوسم و اینقدر قشنگ خندیدی که نشندیم گفتی بله اقا لطفاً. حمید ول کن ماجرا نبود گفت صبر کن من یکی دو تا نشانه بدم. قلبم لرزید پتو را روی سرم کشیدم ...گفت یه خال نزدیک لبش داشت صورت تورو مجسم کردم و خال رو از کنار لبت برداشتم. گفت رفتارش طور خاصی بود زنانه بود ولی نه مثل همه...طوری صحبت می کرد که انگار عاشقت شده...ناخوداگاه گفتم این که نشونه نیست عوضی...حس کردم لجش درومد که گفت خیلی خوب معاشقه...نفهمیدم چظوری اینقدر دقیق با مشت زدم تو دماغش دیگه حسابی داشتم می زدم که اومدن مارو جدا کردن...حالا سه روز گذشته و ما اصلا حرف نزدیم در عوض من خیالم راحت شده که اگه اون با تو خوابیده باشه یا حتی بدنت رو دیده باشه اون لکه ی عجیب و غریبی که بهش می گفتی ماه گرفتگی و ارثی بود رو ندیده باشه... در باز شد یادم افتاد که همیشه در رو که باز می کردی من اینقدر در کاغذام گم بودم که تا نمیومدی بالای سرم و سرمو تو دستات نمی گرفتی و بوت همه ی اتاق رو نمی گرفت متوجه اومدنت نمی شدم. بهم می گفتی چقدر گیجی همه رو نجات می دی نوبت ما که میشه اسیر می کنی بعد که می بوسیدی ارزو می کردم زمان بایسته . یکبار که بازهم سر موضوعات عقایدیه حزب بحثمون شده بود( تو چت بود؟ پشیمون بودی؟از حزب و از فعالیت ها شایدم از سیلی نابهنگام من در مورد وجود بچه) گفتی ببین عزیزم دنیا برای ادمایی مثل ما مثل یه تابلوی کلاسیک میمونه یه چیزی که همه دیدن و بارها حرفشو زدن و دیگه خالی از معنی شده هیچ چیز تازه ای نیست ..باور کن... من و حمید رو باهم انداختن بیرون نگاش کردم ..شکسته شده بود(می ترسید؟) با حمید خیلی کارها کرده بودیم توی اوایل فعالیتمون باهم اشنا شدیم ...و بعد از اوئن همیشه باهم بودیم ...ادم از مرز رد می کردیم...حتی یه بار مجبور شدیم با هم تو یه بشکه بخوابیم و اون روز تا صبح فقط در مورد حق یا نا حق بودن حکومتها صحبت کردیم...برای این و اون اظهار نامه نوشتیم ...باهم شکنجه دیدیم...عقایدمون فرق می کرد ولی خیلی رفیق بودیم...ایم اواخر شکسته شده بود..دوست داشتم قبل از اینکه اوضع اینطوری بشه تورو باهاش اشنا کنم که نمیشد چون حزب ممنوع کرده بود که با خانواده هم اشنا شیم برای خودمونم بهتر بود شایدم نگران بودم که اونو ببینیش ... منو محکم هل دادن جلو اصلا برام مهم نبود کاری رو که می خواستن کردم چون مهم تو بودی که با من بودی .حمید پوزخند زد.همه رو کنار هم چیدن .به جز من و حمید خیلی از بچه های دیگه هم بودن..حمید چهار نفر اون ورتر بود داشتم نگاش می کردم که اگه منو نگاه کرد لبخند بزنم که هیچ کینه ای نمونه ..دیگه نوبت ما نزدیک بود که سرجوخه داشت هی داد می زد یه لحظه حمید سرشو بلند کرد و گفت:ها یه ل..ک..ه بدنم سوخت صداش زنگ شد و من افتادماصلا نشنیدم که گفت مثل ماه گرفتگی ار ه مطمئنم که نشنیدم... پریا وثوقی
عزیز نسین مرا ببخش همواره یا بسیار زودتر از انچه باید می ایم یا بسیار دیر مانند این عشق پیرانه سرم به تو و همواره چه بسیار از قافله ی خوشبختی باز می مانم و چه زود هنگام به اغوش مرگ می روم یا همه چیز مدت هاست به پایان رسیده یا هنوز چیزی اغاز نشده است و بدین سان بود که زمانی امدم که سن و سالم برای مردن زود است و برای عشق ورزیدن دیر مرا ببخش محبوب من باز دیر امدم به مردنم چیزی نمانده و تا عشق ورزیدن راه درازی باقی است
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط پریا
|
|
||