|
|
|
|
|
دشتهايي چه فراخ
دورها آوايي است كه مرا ميخواند
::: سهراب سپهری ::: |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مهشيد
|
|
||
|
|
|
|
|
The Devil and Miss Prym تالیف "پائولو کوئیلو" Paulo Coelho
یه روز یه مسافر خسته با اسب و سگش از مسیر دشتی بدون آب و علف می گذشت. از آغاز سفر خیلی گذشته بود و مسافر و حیووناش بسیار گرسنه و تشنه بودن. در چشم انداز دشت، یه باغ محصور و سرسبز که درش نهر روون و درختای پرمیوه پیدا بود، به چشم می خورد. مسافر که به در باغ رسید، دید یه نگهبان بر سر در باغ ایستاده و یه تابلو بالای در نصب شده و روش نوشته: "بهشت" ادامه مطلب را کلیک کنید ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
من هنوز تو را دارم... گاهي كه دلم... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مهشيد
|
|
||
|
|
|
|
|
لیلی زیر درخت انار نشست
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مهشيد
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی هزار بار بر صفحه |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مهشيد
|
|
||
|
|
|
|
|
در اخرين لحظه ديدار به
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مهشيد
|
|
||
|
|
|
|
|
در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد عشقها می می میرند رنگها رنگ دگر می گیرند وفقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست نخورده باقی می ماند سهراب سپهری
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مهشيد
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد ازاينكه دختر ازدواج ميكند، شهريار يك روز سيزده بدر براي زنده كردن خاطرات آنجا ميرود و دختر هم با شوهر و بچه آنجا مي آيند. شهريار با دختر روبرو ميشود.
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
اکنون زمان گريستن است،اگر تنها بتوان
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مهشيد
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز آخرين ستاره |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مهشيد
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره هجوم خواب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مهشيد
|
|
||
|
|
|
|
|
چه طولاني بودند
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مهشيد
|
|
||
|
|
|
|
|
تقدیم به هادی عزیز که جاش توی وبلاگ خیلی خالیه :
" با من حرف بزن "
گاهگاهی روی تک تک واژه های شعرم قدم می زنی بی آنکه صدای پایت را بشنوم شاید نگران خلوت تنهایی ام هستی نیستی؟ همه سطرها بوی ترا گرفته اند انگار از کوچه اقاقی گذر کرده ای؟
سروده ای از حبیب الله نبی الهی برای فروغ
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مهشيد
|
|
||
|
|
|
|
|
تو پنجره های اتاق رو به دیواری باز می شوند دیواری که به آسمانی می رسد و آسمانی که می رود تا به کهکشانی می رسد و کهکشانی که در امتدادش به خدایی می رسد خدایی که هرگز به من نخواهد رسید خدایی که رنجم می دهد تا دوستش بدارم اما من این هدیت را در نمی یابم به فهم کوتاه خویش اما من با فهم کودکانه ی خویش می بینم که می خشکم و می پوسم و می روم تا فرسودگی بی آنکه حتی شبی با اشتیاق رسیدن به رویاهایم بخوابم اما من باز هم از در تورا می خواهم
سیده مهسا هاشمس |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط پریا
|
|
||
|
|
|
|
|
تمام شخصیت های این داستان تخیلی هستند و تمام شباهت ها تصادفی است و به تخیلات شما بر می گردد من گفته بودم قبلاً هم گفته بودم ولی بازم کسی قبول نکرده بود اصلا قرار نبود که اینطوری بشه قرار نبود که من اینجا به دنیا بیام تا اونجایی که منو تو جریان گذاشته بودن قرار بود اولین نوه ی پسری یه خان بشم که بچگیم تو خوردنیها و پوشدنیهای گرون بگذره حرفم هم از همون بچگی برو داشته باشه (هر چی باشه نوه ی خان بودم)همه رو بزنم و مثل سگ از بابام بترسم...بابام منو دعوا کنه و هر از گاهی هم مادرم با جیغ و گریه منو از زیر دست و پاش بکشه بیرون. درس رو خداییش گذاشته بودن به عهده ی خودم ولی گفته بودن که به هر حال عاقبتی نداره چون آخرش بعد از دیپلم ول می کنی. جوون که شدم یکه بزن محل شم فقط پیراهن چهارخونه بپوشم همه عاشق من بشن و من عاشق دوتا دختر که یکیشون پر از ناز و ادا باشه و یکی هم محل سگم هم نزاره آخرشم برا جفتشونم گریه کنم و به هیچ کدوم نرسم ...با یه دختر 8 سال کوچیکتر از خودم ازدواج کنم و مثل بابام که هر روز تو کوچه داد و بیداد می کنه زنمو بزنم هر از گاهی هم دختر کوچیک همسایمون رو که از بچگیش میشناسمش ببینم لبخند بزنم و بپرسم چطوری شیطون اونم لبخند شیطنت امیزی بزنه و با لحن خاصش بگه خوبم و در بره دیگه تا آخرشم قرار نبود بیشتر از این رابطه یا دیداری بین ما باشه فقط هر از گاهی ببینم که باباش ماشین رو روشن می کنه اونم بدوبدو در رو میبنده و سوار ماشین میشه که باباهه دخترشو بزاره دانشگاه و من حسرتش رو بخورم که دنیا چقدر به کامشه همین دیگه هیچی... قرار نبود وقتی چشمو باز می کنم که توی یه بیمارستان توی رشتم و بچه ی دوم واخر یه خانواده ی 4 نفرم...اصلا قرار نبود من تو الیگودرز و خرم اباد بزرگ شم یه خورده مغرور باشم و خیلی زودرنج تا یکی بگه پغ یه گوشه تا صبح گریه کنم...قرار نبود با خانوادم بیام هشتپر زندگی کنم و شاعر و نویسنده ی الکی بشم قرار نبود حساس شم و همه اعصابمو خرد کنن منم مال همه رو کنکور که بدم خراب کنم و بازم تو همین خراب شده بمونم و همه برن نمی دونم چطور بشه که یکی بیاد بگه عاشقتم و وقتی من عاشق شم بزاره بره و من شروع کنم به هذیان نویسی و افسرده بشم و همش غمگین باشم بعدشم صدای داد و بیداد پسر بزرگ همسایه رو که زنشو میزنه بشنوم که هر از گاهی منو میبینه و سلام می کنه و دوتا شیطون میزاره وسط حرفاش و می خنده منم برا اینکه در برم لبخند بزنم و بگم خوبم و مثل قرقی دررم. بعد دوباره با یکی آشنا شم که خودم خواسته بودم و همش تو شک دوست داشتن یا نداشتن از طرف اون باشم و باز خزعبل بخونم و بنویسم ...تا بلاخره یادم بیوفته قرار بوده چی بشه و به من چی گفته بودن و حالا چی شده و چه جوری سرم رو کلاه گذاشتن ..منم می خواستم یه ادم بیفکر و تنبل باشم توی این مملکت پسر بودن موفقیت بزرگی محسوب میشه چه برسه نوه ی پسری خان بودن! حالا کجا اشتباه شده و یا کلک زدن و ما دوتارو عوض کردن نمی دونم منم رفتم گفتم آقای فلانی یا در واقع خانم فلانی حالا هر چی بوده گذشته 20 سال از من 30 سال از تو اونجام سر من کلاه رفته در واقع من بازنده ام ..ایراد نداره بیا برو سر زندگی خودت منم برم سر زندگی خودم...خندید بعد که اصرار کردم و زدم شیشه ماشینشو در واقع ماشینمو شکستم اون بیشرف هم رفت گذاشت کف دست بابای من درواقع بابای خودش اونم پدر منو دراورد...منم که دیدم اینجوریه بعد از یه مدت تصمیم گرفتم خودکشی کنم آخه این جرمه؟ این همه ادم خودکشی می کنن حالا گیرم که موفق نشن اونارو میگیرن میندازن زندان یا تیمارستان؟ بعد گفتم خوب من اگه این جسمو بکشم که بازم به نفع اونه چون اونو کشتم اون از این زندگی نکبت خلاص شده منم تصمیم گرفتم جسم اصلیمو بکشم اینجوری شد که خودمو یعنی نوه ی اول خان رو کشتم حالا هی من می گم هی شما قبول نمی کنید که من خودکشی کردم باور کنید سر من کلاه رفته اخه می گم که قرار نبود اینجوری بشه |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط پریا
|
|
||
|
|
|
|
|
اي مرغ آفتاب! زنداني ديار شب جاودانيم يك روز، از دريچه زندان من بتاب مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت بي وحشت از تبر در دامن نسيم سحر غنچه واكنم با دست هاي بر شده تا آسمان پاك خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم اي مرغ آفتاب از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد دست نسيم با تن من آشنا نشد گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار اي مرغ آفتاب با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟ با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم من بي قرار و تشنه ي پروازم تا خود كجا رسم به هر آوازم اما بگو كجاست؟ آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود يك دم به كام دل اشكي توان فشاند شعري توان سرود؟ نويسنده : فريدون مشيري
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
كاش در دهكده عشق فراواني بود توي بازار صداقت كمي ارزاني يود كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب روي شفاف تزين خاطره مهماني بود كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود چه قدر شعر نوشتيم براي باران غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد و به يادش همه شب ماه چراغاني بود كاش اسم همه دختركان اينجا نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم راز اين شعر همين مصرع پاياني بود نويسنده : مريم حيدر زاده
براي گوش کردن اينجا را کليک کنيد دکلمه از مريم حيدر زاده |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
همه هستي من آيه تاريكيست كه ترا در خود تكرار كنان به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد من در اين آيه ترا آه كشيدم آه من در اين آيه ترا به درخت و آب و آتش پيوند زدم زندگي شايد يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد زندگي شايد ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي يا عبور گيج رهگذري باشد كه كلاه از سر بر ميدارد و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير زندگي شايد آن لحظه مسدوديست كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد و در اين حسي است كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست دل من كه به اندازه يك عشقست به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد به زوال زيباي گلها در گلدان به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي و به آواز قناري ها كه به اندازه يك پنجره مي خوانند آه سهم من اينست سهم من اينست سهم من آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد دستهايت را دوست ميدارم دستهايم را در باغچه مي كارم سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت گوشواري به دو گوشم مي آويزم از دو گيلاس سرخ همزاد و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم كوچه اي هست كه در آنجا پسراني كه به من عاشق بودند هنوز با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد كوچه اي هست كه قلب من آن را از محله هاي كودكيم دزديده ست سفر حجمي در خط زمان و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن حجمي از تصويري آگاه كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد و بدينسانست كه كسي مي ميرد و كسي مي ماند هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد من پري كوچك غمگيني را مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد و دلش را در يك ني لبك چوبين مي نوازد آرام آرام پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد نويسنده : فروغ فرخ زاد
براي گوش کردن اينجا را کليک کنيد دکلمه از خسرو شکيبايي
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|||||
|
||||||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط هادی
|
|
||||||
|
|
|
||||||
|
|||||||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط هادی
|
|
|||||||
|
|
|
|
|
یک ترانه زیبا از خانم ترانه مکرم عزیز
ديگه اين بي نشون اشكي نداره كه پيش بغض چشم تو بباره بزار از اين گلايه بي تو رد شه بره تو بي كسي تنهات بزاره كي بوداونكه برات آيينه مي ساخت همونكه پيش تو قلبش رو مي باخت كي بود اونكه غريبي هاتو پرسيد همونكه از يه سايه بي تو ترسيد خدا حافظ برو هم بغض شيشه كسي از خاطراتت رد نميشه كسي مشق نگاهت رو بلد نيست كسي اندازه ي تو با تو بد نيست! ترانه ي مكرم |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط هادی
|
|
||
|
|
|
|
|
تردید
همه – مجبورا تو یه اتاق کوچیک- دور هم نشسته بودیم.حرف حمید منو نابود کرده بود انگار دچار شوک شده بودم با اینکه مدتی بود ازت دور بودم و بی خبر ولی مثل دوتا چشمام یا نه مثل اعتقاداتی که به خاطرش به اینجا رسیده بودم بهت اعتماد داشتم . به حمید نگاه کردم که سبیل هایش انگار از سیگار زرد شده بود شایدم به خاطر شکنجه ها اینجوری زود شکسته شد...من اینقدر شکسته نشدم چون تو همیشه سر موقع کنارم بودی...یه چیزی خورد به شونم برگشتم حمید بود. چشمامو بستم از صدای نفسش فهمیدم ناراحته گفت: شاید اشتباه می کنم باید فکر کنماینقدر ناراحت نباش من فقط دو شب باهاش بودم...این حرف رو زد که که بفهمم از عنوان کردن این موضوع پشیمونه ولی من عصبانی تر شدم برنگشتم. چند لحظه بعد شاید فقط برای اینکه سکوت رو شکسته باشه با خنده گفت حالا شاید دو شب عاشقانه و طولانی... یاد تو افتادم یاد اینکه وقتی چیز خاصی می خواستی می رفتی توی نقش یکی از داستانهای مورد علاقه ات- که من همه را به خاطرت خوانده بودم- و من گاهی لویی شانزدهم بودم و گاهی ناپلئون ...چه فرقی می کند که کدام بودم وقتی معشوقم تو بودی. گفتم : خانم اجازه می دهید شما را ببوسم و اینقدر قشنگ خندیدی که نشندیم گفتی بله اقا لطفاً. حمید ول کن ماجرا نبود گفت صبر کن من یکی دو تا نشانه بدم. قلبم لرزید پتو را روی سرم کشیدم ...گفت یه خال نزدیک لبش داشت صورت تورو مجسم کردم و خال رو از کنار لبت برداشتم. گفت رفتارش طور خاصی بود زنانه بود ولی نه مثل همه...طوری صحبت می کرد که انگار عاشقت شده...ناخوداگاه گفتم این که نشونه نیست عوضی...حس کردم لجش درومد که گفت خیلی خوب معاشقه...نفهمیدم چظوری اینقدر دقیق با مشت زدم تو دماغش دیگه حسابی داشتم می زدم که اومدن مارو جدا کردن...حالا سه روز گذشته و ما اصلا حرف نزدیم در عوض من خیالم راحت شده که اگه اون با تو خوابیده باشه یا حتی بدنت رو دیده باشه اون لکه ی عجیب و غریبی که بهش می گفتی ماه گرفتگی و ارثی بود رو ندیده باشه... در باز شد یادم افتاد که همیشه در رو که باز می کردی من اینقدر در کاغذام گم بودم که تا نمیومدی بالای سرم و سرمو تو دستات نمی گرفتی و بوت همه ی اتاق رو نمی گرفت متوجه اومدنت نمی شدم. بهم می گفتی چقدر گیجی همه رو نجات می دی نوبت ما که میشه اسیر می کنی بعد که می بوسیدی ارزو می کردم زمان بایسته . یکبار که بازهم سر موضوعات عقایدیه حزب بحثمون شده بود( تو چت بود؟ پشیمون بودی؟از حزب و از فعالیت ها شایدم از سیلی نابهنگام من در مورد وجود بچه) گفتی ببین عزیزم دنیا برای ادمایی مثل ما مثل یه تابلوی کلاسیک میمونه یه چیزی که همه دیدن و بارها حرفشو زدن و دیگه خالی از معنی شده هیچ چیز تازه ای نیست ..باور کن... من و حمید رو باهم انداختن بیرون نگاش کردم ..شکسته شده بود(می ترسید؟) با حمید خیلی کارها کرده بودیم توی اوایل فعالیتمون باهم اشنا شدیم ...و بعد از اوئن همیشه باهم بودیم ...ادم از مرز رد می کردیم...حتی یه بار مجبور شدیم با هم تو یه بشکه بخوابیم و اون روز تا صبح فقط در مورد حق یا نا حق بودن حکومتها صحبت کردیم...برای این و اون اظهار نامه نوشتیم ...باهم شکنجه دیدیم...عقایدمون فرق می کرد ولی خیلی رفیق بودیم...ایم اواخر شکسته شده بود..دوست داشتم قبل از اینکه اوضع اینطوری بشه تورو باهاش اشنا کنم که نمیشد چون حزب ممنوع کرده بود که با خانواده هم اشنا شیم برای خودمونم بهتر بود شایدم نگران بودم که اونو ببینیش ... منو محکم هل دادن جلو اصلا برام مهم نبود کاری رو که می خواستن کردم چون مهم تو بودی که با من بودی .حمید پوزخند زد.همه رو کنار هم چیدن .به جز من و حمید خیلی از بچه های دیگه هم بودن..حمید چهار نفر اون ورتر بود داشتم نگاش می کردم که اگه منو نگاه کرد لبخند بزنم که هیچ کینه ای نمونه ..دیگه نوبت ما نزدیک بود که سرجوخه داشت هی داد می زد یه لحظه حمید سرشو بلند کرد و گفت:ها یه ل..ک..ه بدنم سوخت صداش زنگ شد و من افتادماصلا نشنیدم که گفت مثل ماه گرفتگی ار ه مطمئنم که نشنیدم... پریا وثوقی
عزیز نسین مرا ببخش همواره یا بسیار زودتر از انچه باید می ایم یا بسیار دیر مانند این عشق پیرانه سرم به تو و همواره چه بسیار از قافله ی خوشبختی باز می مانم و چه زود هنگام به اغوش مرگ می روم یا همه چیز مدت هاست به پایان رسیده یا هنوز چیزی اغاز نشده است و بدین سان بود که زمانی امدم که سن و سالم برای مردن زود است و برای عشق ورزیدن دیر مرا ببخش محبوب من باز دیر امدم به مردنم چیزی نمانده و تا عشق ورزیدن راه درازی باقی است
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط پریا
|
|
||